غزل شمارهٔ ۳۳۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا از آن پای نگارین بوسه ای کرد انتخاب
جام در موج شفق زد حلقه چشم رکاب
تا به بحر شوق چون گرداب دارم اضطراب
نیست نقش خاتم من جز نگین پیچ و تاب
از دهان بی نشانت هیچ نتوان دم زدن
سوختم زین معنی موهوم خاموش جواب
جام گل را از می رنگت جگر چون لاله داغ
وز نگاهت شیشه می را نفس چو شبنم آب
صفحه گلشن نبندد نقش رنگت در خیال
ساغر نرگس نبیند نشیه چشمت به خواب
خنده لبریز ملاحت جلوه مالامال حسن
ناز سرشار جفاها غمزه مخمور عتاب
سایه پردازی تغافل های خورشید است و بس
گر تو از رخ پرده برگیری که می گردد نقاب
ناله را آسوده نتوان دید در کیش وفا
به که کم گردد دعای دردمندان مستجاب
در گلستانی که رنگ از چهره من می ریختند
گشت هر برگ خزان آیینه دار آفتاب
تا هوایی در سرم پیچید از خود می روم
گردبادم دارم از سرگشتگی پا در رکاب
شبنم لطف کریمان جهان برق است و بس
غیر آتش نیست در سرچشمه خورشید آب
عالم امن است حیرانی مژه بر هم زدن
خانه ها ز افتادن دیوار می گردد خراب
معجز خوبی نگر بیدل که هنگام سخن
لعل خاموشش کشید از غنچه گوهر گلاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş