غزل شمارهٔ ۳۳۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا نمی دزدد غبار غفلت هستی خطاب
بایدم از شرم این خاک پریشان گشت آب
در طلسم حیرت این بحریک وارسته نیست
موج هم داردگره بر بال پرواز از حباب
ناله عشاق و آه بوالهوس با هم مسنج
فرقها دارد شکوه برق تا مد شهاب
ازتلاش آسود دل چون بر هوس دامن فشاند
شعله بی دود را چندان نباشد پیچ و تاب
آه از آن روزی که عرض مدعا سایل شود
بی صدا زین کوهسارم سنگ می آید جواب
گر به مخموران نگاهم هم نپردازد بلاست
ای به دور نرگست رم کرده مستی از شراب
بی بلایی نیست شمشیر مژه خواباندنت
فتنه چشم سیاهت را چه بیداری چه خواب
هرکه را دیدم چو مژگان بال بسمل می زند
عالمی راکشت چشمت خانه مستی خراب
گرگشادکار خواهی از طلسم خود برآ
هست برخاک پریشان ششجهت یک فتح باب
از فریب و مکر دنیا اهل ترک آسوده اند
دام راه تشنگان می باشد امواج سراب
هستی ما پرده ساز تغافلهای اوست
سایه مژگان بود هرجا چشم پوشید آفتاب
ذره تا خورشید اسباب جهان سوزنده است
بیدل ازگلخن شراری کرده باشی انتخاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş