غزل شمارهٔ ۳۴۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
وقت پیری شرم دارید از خضاب
مو سیاهی دیده است اینجابه خواب
چشم دقت جوهری پیداکنید
جز به روزن ذره کم دید آفتاب
اعتبار ات آنچه دارد ذلت است
تاگهرگل کرد رفت از قطره آب
چشم بستن رمز معنی خواندن است
نقطه می باشد دلیل انتخاب
جمع علم افلاس می آرد نه جاه
بیشترها پوست می پوشدکتاب
زبن بهارت آنچه آید در نظر
عبرتی گردیده باشد بی نقاب
سوزعشقی نیست ورنه روشن است
همچو شمعت پای تا سر فتح باب
جز روانی نیست در درس نفس
سکته می خواند ز لکنت شیخ و شاب
انفعالم خودنمایی می کند
غم ندارد در جبین موج سراب
فرع از بس مایل اصل خود است
شیشه را انگور می داند شراب
فرصت از خودگذشتن هم کم است
یک عرق پل بر نفس بند ای حباب
از مکافات عمل غافل مباش
آتش ایمن نیست از اشک کباب
ما و من بی نسبت است آنجاکه اوست
با کتان ربطی ندارد ماهتاب
آن شکارافکن به خونم تر نخواست
چشم و مژگان بود فتراک و رکاب
بیدل استغنا همین یأس است و بس
دست بردار از دعای مستجاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş