غزل شمارهٔ ۴۱۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هرکجا لعل تو رنگ خنده مستانه ریخت
از خجالت آب گوهر چون می از پیمانه ریخت
در غبار خاطر ما صد جهان عشرت گم است
آبروی گنجها در خاک این وبرانه ریخت
چرخ حاسد تا به بیدردی کند ما را هلاک
جام زهر بی غمی درکام ما یارانه ریخت
در طلسم زندگی ماییم و عیش سوختن
کز گدز ما محبت شمع این کاشانه ریخت
حیرتی بودیم اکنون خار خار حسرتیم
صنعت عشقت زما آیینه برد وشانه ریخت
شب که شد زاهد به فیض گردش جام آشنا
سجده جای جرعه می بر زمین رندانه ریخت
نقد تاراج چمن در ریزش برگ گل است
رنگ ویرانی ست چون خشت از بنای خانه ریخت
درد معشوقان به عاشق بیشتر دارد اثر
شمع تا اشکی بیفشاند پر پروانه ریخت
دوش سودای که می زد شیشه اشکم به سنگ
کز مژه تا دامنم یک سر دل دیوانه ریخت
زندگانی دستگاه خواب غفلت بود و بس
چشم تا بیدارکردم گوش بر افسانه ریخت
التفات بی غرض سررشته تسخیر ماست
صید ما خواهی برون دام باید دانه ریخت
عقده دل را ز زلفش بازکردن مشکل ست
بیدل اینجا ناخن از انگشت های شانه ریخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş