غزل شمارهٔ ۴۵۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در خموشی یک قلم آوازه جمعیت است
غنچه را پاس نفس شیرازه جمعیت است
لذت آسودگی آشفتگان دانند و بس
زلف را هر حلقه در خمیازه جمعیت است
جبر به مردن منزل آرام نتوان یافتن
گور اگر لب واکند دروازه جمعیت است
همچوگردابم در این دریای توفان اعتبار
عمرها شدگوش برآوازه جمعیت است
سوختن خاکسترآراگشت مفت عافیت
شعله ما را نوید تازه جمعیت است
گل بقدر غنچه گردیدن پریشان می شود
تفرقه آیینه اندازه جمعیت است
خاکساریهای بیدل در پریشان مشربی
شاهد آشفتگی را غازه جمعیت است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş