غزل شمارهٔ ۵۲۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است
چون پر طاووس یک عالم نگین بی خاتم است
هر دو عالم در غبار وهم توفان می کند
ازگهرتا بحر هرجا واشکافی بی نم است
گر حیا ورزد هوس آیینه دار آبروست
چون هوا از هرزه گردی منفعل شد شبنم است
پیش ازآفت منت تدبیرآبم می کند
خون زخمم را چکیدن انفعال مرهم است
پیرگردیدی و شوخی یک سر مویم نشد
پیکر خم گشته ات هم چشم ابروی خم است
شعله ما را همین دود دماغ آواره کرد
بر سر اسباب پریشانی علم را پرچم است
آب گردیدن ز ما بی انفعالی ها نبرد
طبع ما ر چون گداز شیشه ترگشتن کم است
سعی آبی ازعرق می ریزد ما سود نیست
چون نفس درسوختنها آتش ما مبهم است
بی وجود ما همین هستی عدم خواهد شدن
تا درتن آیینه پیداییم عالم عالم است
ازتعلق یک سر مو قطع ننمودیم حیف
تیغ تسلیمی که ما داریم پرنازک دم است
بیدل از عجز وغرور فقروجاه ما مپرس
تا نفس باقی ست زین آهنگ صد زیر و بم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş