غزل شمارهٔ ۵۲۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چشمی که ندارد نظری حلقه دام است
هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است
بی جوهری از هرزه درایی ست زبان را
تیغی که به زنگار فرو رفت نیام است
مغرور کمالی ز فلک شکوه چه لازم
کار تو هم از پختگی طبع تو خام است
ای شعله امید نفس سوخته تا چند
فرداست که پرواز تو فرسوده دام است
نومیدی ام از قید جهان شکوه ندارد
با دام و قفس طایر پرریخته رام است
کی صبح نقاب افکند از چهره که امشب
آیینه بخت سیهم در کف شام است
نی صبر به دل ماند و نه حیرت به نظرها
ای سیل دل و برق نظر این چه خرام است
مستند اسیران خم و پیچ محبت
در حلقه گیسوی تو ذکر خط جام است
بگذر ز غنا تا نشوی دشمن احباب
اول سبق حاصل زر ترک سلام است
گویند بهشت است همان راحت جاوید
جایی که به داغی نتپد دل چه مقام است
چشم تو نبسته ست مگر گفت وشنودت
محو خودی ای بی خبر افسانه کدام است
بیدل به گمان محو یقینم چه توان کرد
کم فرصتی از وصل پرستان چه پیام است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş