غزل شمارهٔ ۵۴۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون حباب آیینه مااز خموشی روشن است
لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است
یاد آزادی ست گلزار اسیران قفس
زندگی گر عشرتی دارد امید مردن است
تیره روزان برنیایند از لباس عاجزی
همچوگیسو سایه را افتادگی جزو تن است
عیب پوشیهاست در سیر تجرد پیشگان
نقش پای سوزن ما بخیه پیراهن است
سر نمی تابم ز برق فتنه تا دارم دلی
موج آتش جوهرآیینه داغ من است
اطلس افلاک بیش ازپرده چشمی نبود
چون نگه عریانی ام از تنگی پیراهن است
نیست از مشق ادب در فکر خویش افتادنم
غنچه تا سر درگریبان است پا در دامن است
واصلان را سرمه می باشد غبار حادثات
چشم ماهی از سواد موج دریا روشن است
لاله سان از عبرت حال دل پرخون مپرس
داغ چندین گلخنم آیینه دارگلشن است
حلقه گرداب غیر از پیچش امواج نیست
عقده کاری که من دارم هجوم ناخن است
ای زتیغ مرگ غافل برنفس چندین مناز
نیست جزنقش حباب آن سرکه موجش گردن است
همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن
پشت دست خود به دندان ندامت کندن است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş