غزل شمارهٔ ۵۵۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خودگدازی نم کیفیت صهبای من است
خالی از خویش شدن صورت مینای من است
عبرتم سیر سراغم همه جا نتوان کردن
چشم بر خاک نظر دوخته جویای من است
سازگم گشته گی ام این همه توفان دارد
شور آفاق صدای پر عنقای من است
همچو داغ از جگر سوختگان می جوشم
شعله هرجامژه ای گرم کند جای من است
نتوان با همه وحشت ز سر دردگذشت
فال اشکی که زند آبله در پای من است
فرصت رفته به سعی املم می خندد
چشمک برق همان ابروی ایمای من است
تخم اشکی به کف پای کسی خواهم ریخت
آرزو مژده ده اوج ثریای من است
اگر این است سر و برگ نمود هستی
داغ امروز من آیینه فردای من است
سجده محمل کش صد قافله عجز است اینجا
اشک بی پا و سرم در سر من پای من است
نیستم جرعه کش درد کدورت بیدل
چون گهر صافی دل باده مینای من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş