غزل شمارهٔ ۵۷۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گلدسته نزاکت حسنت که بسته است
کز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است
از ضعف انتظار تو در دیده ترم
سررشته نگاه چو مژگان گسسته است
هرگز نچیده ایم جز آشفتگی گلی
سنبل به باغ طالع ما دسته دسته است
بی جلوه تو ای چمن آرای انتظار
جوهر به چشم آینه مژگان شکسته است
از قطره تا محیط تسلی سراغ نیست
آسودگی زکشورما باربسته است
از سنگ برنیامده زندانی هواست
یارب شرار من به چه امید جسته است
رنگم چه آرزو شکند کز شکست دل
درگوش این شکسته صدایی نشسته است
بر ناخن هلال فلک پرحنا مبند
رنگینیش به خون جگرهای خسته است
بگذر ز دام وهم که گلدسته مراد
با رشته های طول امل کس نبسته است
عیش از جهان مخواه که چون ناله سپند
این مرغ درکمین رمیدن نشسته است
بیدل خموش باش که تا لب گشوده ای
فرصت به کسوت نفس از دام جسته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş