غزل شمارهٔ ۵۷۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته است
شمع ما هرسو همین یک سرزگردن رفته است
مزرعی چون کاغذ آتش زده گل کرده ایم
تا نظر بر دانه می دوزیم خرمن رفته است
کاشکی باکلفت افسردگی می ساخیم
بر بهار ما قیامت از شکفتن رفته است
انتظارت رنگ نم نگذاشت در چشم ترم
تا مقشر گشت این بادام روغن رفته است
جهد صیقل صدهزار آیینه با زنگار برد
خانه ها زین خاکدان بر باد رفتن رفته است
غنچه واری هیچکس با عافیت سودا نکرد
همچو گل اینجا گریبانها به دامن رفته است
خلقی از بیدانشی تمکین به حرف و صوت باخت
سنگ این کهساریکسر در فلاخن رفته است
زندگی زین انجمن یک گام آزادی نخواست
هرکه را دیدیم زاینجا بعد مردن رفته است
نقش پایی چند از عجز تلاش افسرده ایم
نام واماندن بجا مانده ست رفتن رفته است
خانه را نتوان سیه کرد از غرور روشنی
نور می پنداری و دودی به روزن رفته است
هرچه از خود می بریم آنجا فضولی می بریم
جای قاصد انفعال نامه بردن رفته است
نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی
فرصت از هرکس که باشد یان از من رفته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş