غزل شمارهٔ ۵۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در گلستانی که گرد عجز ما افتاده است
همچو عکس ازشخص رنگ ازگل جدا افتاده است
بسکه شد پامال حیرانی به راه انتظار
دیده ما بی نگه چون نقش پا افتاده است
ما اسیران از شکست دل چسان ایمن شویم
بر سر ما سایه زلف دوتا افتاده است
نیست خاکی کز غبار عجز ما باشد تهی
هرکجا پا می گذاری نقش ما افتاده است
گاهگاهی ذوق همچشمی ست ما را با حباب
در سر ما نیز پنداری هوا افتاده است
از طلسم مل که تمثال حبابی بیش نیست
عقده ها در رشته موج بقا افتاده است
کو دم بیباکی تیغی که مضرابی کند
ساز رقص بسمل ما از نوا افتاده است
سبزه وگل تا به کی بوسد بساط مقدمت
از صف مژگان ما هم بوریا افتاده است
ازگل تصویر نتوان یافت بوی خرمی
رنگ ما از عاجزی بر روی ما افتاده است
جادو منزل درتن وادی فریبی بیش نیست
هرکجا رفتیم سعی نارسا افتاده است
این زمان از سرمه می باید سراغ دل گرفت
جام ماعمری ست از چشم صدا افتاده است
گر فلک بیدل مرا بر خاک زد آسوده ام
می کند خوب فراغت سایه تا افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş