غزل شمارهٔ ۶۰۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عالمی را بی زبانیهای من پوشیده است
شمع خاموش انجمنها در نفس دزدیده است
بسکه از شرم تماشایت به خود پیچیده است
عکس در آیینه ینهان چون نگه در دیده است
از سپند من زبان شکوه نتوان یافتن
اینقدر هم سوختن بر عجز من نالیده است
حلقه زنجیر تصویرم مپرس از شیونم
ناله ای دارم که جز گوشم کسی نشنیده است
دانه را نشو و نمای ریشه رسوا می کند
گر زبان درکام باشد راز دل پوشیده است
ناکجا انجامد آخر ماجرای داغ دل
بر کباب خام سوزم اخگری چسبیده است
زندگی تعمیرش از سیل خرابی کرده اند
اینکه می گویی نفس گردی ز هم پاشیده است
ناتوانی بس بود بال و پر آزادی ام
موج صدرنگ از شکست خویش دامن چیده است
کار سهلی نیست در هستی تماشای عدم
بر تحیر ناز دارد هر که ما را دیده است
دین و دنیا چیست تا از الفتش نتوان گذشت
پیش همت این دو منزل یک ره خوابیده است
کلفتی از امتیاز زندگانی می کشیم
بر رخ آیینه ما هم نفس پیچیده است
عمر ما بیدل به طوف کعبه دلها گذشت
گرد چندین نقطه یک پرگار ما گردیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş