غزل شمارهٔ ۶۰۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جنس ما با این کسادی قیمتی فهمیده است
وین حباب پوچ خود را باگهر سنجیده است
هرکس از سیر بهار بیخودی آگاه نیست
دیده هرجامحو حیرت می شدگل چیده است
بوالهوس نبود حریف عرصه گاه جلوه اش
حسن او از چشم مشتاقان زره پوشیده است
ناله ام در وعده گاه وصل خارج نغمه نیست
می دهم آواز تا بختم کجا خوابیده است
نقدگردون نیست غیر از اعتبارات خیال
چون حباب این کاسه وهم ازهوا بالیده است
درد دوری را علاجی جز امید وصل نیست
مرهمی دارد به خاطر زخم اگر خندیده است
دود دل آخر به چندین شعله خواهد موج زد
شمع این بزمم هنوزم یک مژه جنبیده است
زین گذرگاه نزاکت بی تأمل نگذری
عالمی خورده ست برهم تا مژه لغزیده است
آرزو از فیض عام بیخودی نومید نیست
من اگرگردش نگشتم رنگ من گردیده است
نیست بیدل وحشتم جز پاس ناموس جنون
کسوت عریان تنیها دامن از من چیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş