غزل شمارهٔ ۶۰۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هرکجا دستت برون از آستین گردیده است
شاخ گل از غنچه ها دامان چین گردیده است
نیک و بد درساز غفلت رنگ تمییزی نداشت
چشم ما از بازگشتن کفر و دین گردیده است
رفتن از خود سایه را آیینه خورشید کرد
رنگ ما بی دست و پایان اینچنین گردیده است
روزگاری شد که سیل گریه محو قطرگی ست
خرمن ما از چه آفت خوشه چین گردیده است
گرم جولان هر طرف رفته ست آن برق نگاه
دید ه ها چون حلقه های آتشین گردیده است
بر بزرگان از طواف خاکساران ننگ نیست
چرخ با آن سرکشی گرد زمین گردیده است
این املهایی که احرام امیدش بسته ای
تا به خود جنبی نگاه واپسین گردیده است
هرکجا از ناتونی عرض جولان داده ایم
سایه ما خال رخسار زمین گردیده است
نارساییهای طاقت انتظار آورد بار
ای بسا جولان که از سستی کمین گردیده است
از قد خم گشته بیدل بر زمین پیچیده ایم
خاکساری خاتم ما را نگین گردیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş