غزل شمارهٔ ۶۵۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست
یک جهان امید در خاکستر سودا نشست
داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دل
گرد برمی خیزد از جایی که نقش پا نشست
حیرت ما دستگاه انتظار عالمی ست
هرکه شد خاک سر راهت به چشم ما نشست
حسن در جوش عرق خفت از ترددهای ناز
آب این گوهرز شوخی بر رخ دریا نشست
پرگران خیزیم از سعی ضعیفیها مپرس
نقش سنگی کردگل تمثال ما هرجا نشست
فیض عزلت عالمی را در بغل می پرورد
مردمک در سایه مژگان فلک پیما نشست
سربلندی خواهی از وضع ادب غافل مباش
نشیه برمی خیزد از جوشی که در صهبا نشست
پیرگردیدی دگر با دل گرانجانی مکن
پنبه ات تا چند خواهد بر سر مینانشست
در دل ما چون شرارکاغذ آتش زده
داغ هم یک لحظه نتوانست بی پروا نشست
یک جهان موهومی از آثار ما پر می زند
ای فنا مشتاق باید در خیال ما نشست
حسرت دل را زمینگیری نمی گردد علاج
ناله در سیر است بیدل کوه اگر ازپانشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş