غزل شمارهٔ ۶۷۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
فردوس دل اسیر خیال تو بودنست
عید نگاه چشم به رویت گشودنست
شادم به هجر هم که به این یک دم انتظار
حرف لب توام ز تمنا شنودنست
معراج آرزوی دو عالم حضور من
یک سجده وار جبهه به پای تو سودنست
یاد فنا مرا به خیال تو داغ کرد
آه از پری که شیشه به سنگ آزمودنست
آسان مگیر دیدن تمثال ما و من
زنگ نفس ز آینه دل زدودنست
سرها فتاده است دین ره به هر قدم
از شرم پیش پا مژه ای خم نمودنست
داغ فشار غفلت ما هیچکس مباد
چشمی گشوده ایم که ننگ غنودنست
این است اگر حقیقت اقبال ناکسی
درحق ما عقوبت نفرین ستودنست
در دفتر محاسبه اعتبار ما
بر هیچ یک دو صفر دگر هم فزودنست
بیدل غبار ما ز چه دامن جدا فتاد
بر باد رفته ایم و همان دست سودنست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş