غزل شمارهٔ ۷۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا
نگشوده مژگان چون شرر از خویش کن قطع نظر
زین یک دو دم زحمتکش جامی و آغازی چرا
تاکی دماغت خون کند تعمیر بنیاد جسد
طفلی گذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا
آزادی ات ساز نفس آنگه غم دام و قفس
با این غبار پرفشان گم کرده پروازی چرا
گردی به جا ننشسته ای دل در چه عالم بسته ای
از پرده بیرون جسته ای وامانده سازی چرا
حیف است با سازغنا مغلوب خست زیستن
تیغ ظفر در پنجه ات دستی نمی یازی چرا
گر جوهر شرم و ادب پرواز مستوری دهد
آیینه گردد از صفا رسوای غمازی چرا
تاب و تب کبر و حسد بر حق پرستان کم زند
گر نیستی آتش پرست آخر به این سازی چرا
هرگز ندارد هیچکس پروای فهم خویشتن
رازی وگرنه این قدر نامحرم رازی چرا
از وادی این ما و من خاموش باید تاختن
ای کاروانت بی جرس در بند آوازی چرا
محکوم فرمان قضا مشکل کشد سر بر هوا
از تیغ گر غافل نه ای گردن برافرازی چرا
بیدل مخواه آزار دل از طاقت راحت گسل
ای پا به دوش آبله بر خار می تازی چرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş