غزل شمارهٔ ۷۱۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا به مطلوب رسیدن کاریست
قاصدان دوری ره طوماریست
مپسندید درازی به نفس
که زبان تا نگزد لب ماریست
بوی گل تشنه تألیف وفاست
غنچه پاس نفس بیماریست
کو وفا تاکسی آگاه شود
که محبت به گسستن تاریست
آن مژه سخت تغافل دارد
نخلیده به دل ما خاریست
داغ سودا نتوان پوشیدن
شمع راگل به سر بازاریست
موی ژولیده دماغت نرساند
ورنه سر نیز همان دستاریست
اگر این است دماغ طاقت
بر سرم سایه گل کهساریست
قصه عجز شنیدن دارد
در شکست پر ما منقاریست
مژه تهمت کش اشک آن همه نیست
بزم صحبت قدح سرشاریست
غافل از نشیه این بزم مباش
خط پیمانه گریبان واریست
ندهی دامن تسلیم از دست
گردن ما ز بلندی داریست
خضر توفیق بلد می باید
جبهه تا سجده ره همواریست
چند موهومی خود را شمرم
عدد ذره کم بسیاریست
بیدل از قید خودم هیچ مپرس
دامن سایه ته دیواریست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş