غزل شمارهٔ ۷۵۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست
وحشت نظاره را بال وپری درکارنیست
کشتی تدبیر ما توفانی حکم قضاست
جز دم تسلیم اینجا لنگری درکار نیست
هر سر مو بهر غفلت پیشه بالین پر است
از برای خواب مخمل بستری درکار نیست
می برد چون گردباد از خویش سرگردانی ام
سرخوش دشت جنون را ساغری درکار نیست
در نیام هر نفس تیغ دو دم خوابیده است
چون سحر در قطع هستی خنجری درکار نیست
مشت خاک ما سراپا فرش تسلیم است وبس
سجده ما را جبینی و سری درکار نیست
خویش را از دیده خودبین خود پوشیدن است
احتیاط ما برا ی دیگری درکار نیست
فکرمرکب در طریق فقر سازگمرهی ست
نفس در فرمان اگر باشد خری درکار نیست
جوش خون نازکدلان را پوست برتن می درد
از ضعیفی بر رگ گل نشتری درکار نیست
استقامت بس بود ارباب همت راکمال
بهر تیغ کوه بیدل جوهری درکار نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş