غزل شمارهٔ ۷۷۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تعین جز افسون اوهام نیست
نگین خنده ای می کند نام نیست
به بی مقصدی خلق تک می زند
همه قاصدانند و پیغام نیست
جهان سرخ وش پستی فطرت است
هواهاست در هر سر و بام نیست
فروغ یقین بر دلکش نتافت
درین خانه ها وضع گلجام نیست
کسی تاکجا ناز سبزان کشد
به هندوستان یک گل اندام نیست
به هم دوستان را غنودن کجاست
دو مغزی به هر جنس بادام نیست
به غفلت چراغان کنید از عرق
که بالیدن سایه بی شام نیست
دماغ حریفان حسرت رساست
به خمیازه ترکن لبت جام نیست
چه اوج سپهر و چه زیرزمین
به هرجا تویی جای آرام نیست
رعونت اگر نشیه زندگی ست
سر زنده باگردنت رام نیست
غبار عدم باش و آسوده زی
به این جامه تکلیف احرام نیست
ضروری ندارم سخن می کنم
اداهایم از عالم وام نیست
قناعت کفیل بهار حیاست
گل طینتم بیدل ابرام نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş