غزل شمارهٔ ۷۷۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
پیش چشمی که نورعرفان نیست
گر بود آسمان نمایان نیست
عمرها شد دمیده است آفاق
بی لباسی هنوز عریان نیست
شمع راگر به فکرخویش سری ست
تاکف پاش جزگریبان نیست
نقشبند خیال دور مباش
گل چه داردکزین گلستان نیست
باید از نقد اعتبارگذشت
جنس بازار عبرت ارزان نیست
برفلک هم خم است دوش هلال
ناتوانی کشیدن آسان نیست
نرگستان عبرتیم همه
چشم ا زخود بپوش مژگان نیست
عاجزی خضر وادی ادب است
پای خوابیده جز به دامان نیست
تا نفس از تپش نیاساید
جمع گردیدن دل امکان نیست
خجلتی چیده اید برچینید
خودفروشان زمانه دکان نیست
سجده را مفت عافیت شمرید
جبهه سایی کف پشیمان نیست
کام عیش از صفای دل طلبید
خانه آتش زدن چراغان نیست
شرم دار از طلب که بر در خلق
سیلیی هست اگر خوری نان نیست
گه بخور ای طمع که نان خسان
هضم ناگشته باب دندان نیست
بیدل امروز در مسلمانان
همه چیز است لیک ایمان نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş