غزل شمارهٔ ۷۸۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
راحت کجاست گر دلت از خویش رسته نیست
درآتش است نعل سپندی که جسته نیست
جز وحشت از متاع جهان برنداشتیم
بر ما مبند تهمت باری که بسته نیست
دیوانه تصرف دشت محبتم
خاری نیافتم که به پایی شکسته نیست
صد رنگ جیب غنچه وگاب واشکافتیم
رنگینیی به الفت دلهای خسته نیست
افسون حیرتم ز تو قطع نظر نکرد
پیچیده است رشته سازم گسسته نیست
افسردگی به شعله همت چه می کند
خورشید زبر خاک هم از پا نشسته نیست
دل جمع کن به حاصل اسباب پر مناز
گل را حضورغنچه درآغوش دسته نیست
در کارخانه ای که شکست آب و رنگ اوست
کار دگر چو بستن دل دست بسته نیست
بیدل به طبع بیخود ی ات بوی راحتی ست
رنگی شکسته ای که به رنگ شکسته نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş