غزل شمارهٔ ۷۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست
یعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست
عمری ست موج گوهر ما آرمیده است
نبض نگه به دیده حیران جهنده نیست
افتاده ایم در قدم رهروان بس است
ما راکه همچو آبله پای دونده نیست
گرد نیازم از سرکویت کجا روم
بسمل اگر پری بفشاند پرنده نیست
حسرت به نام بوسه عبث فال می زند
نقش تبسمی به نگین تو کنده نیست
از حرص بی قناعتی خاکیان مپرس
تا نام بندگی است خدایی بسنده نیست
بگذار تا هوس پر و بالی زند به هم
آنجاکه جلوه است نظرها رسنده نیست
می تازد از قفای هم اجزای کاینات
این مشت خاک غیر عنان فکنده نیست
چون سایه باش یک قلم آیینه نیاز
آن را که سجده جزو بدن نیست بنده نیست
چون صبح این دری که به رویت گشوده اند
پاشیدن غبار نفسهاست خنده نیست
ای بیکسی بنال به دردی که خون شوی
عمری ست رنگ باخته ایم وپرنده نیست
بیدل چه انتظار وکدام آرزوی وصل
چشم به خواب رفته بختم برنده نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş