غزل شمارهٔ ۷۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
عرض یک خمیازه صحرا می کند مخمور را
درد دل در پرده محویتم خون می خورد
از تحیر خشک بندی کرده ام ناسور را
چاره سازان در صلاح کار خود بی چاره اند
به نسازد موم زخم خانه زنبور را
ما ضعیفان را ملایم طینتی دام بلاست
مشکل است از روی خاکستر گذشتن مور را
زندگانی شیوه عجز است باید پیش برد
نیست سر دزدیدن از پشت دوتا مزدور را
عشرتی گر نیست می باید به کلفت ساختن
درد هم صاف است بهر سرخوشی مخمور را
غفلت سرشار مستغنی ست از اسباب جهل
خواب گو مژگان نبندد دیده های کور را
در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نه ایم
پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را
اعتبار درد عشق از وصل برهم می خورد
زنگ باشد التیام آیینه ناسور را
زندگی وحشی ست از ضبط نفس غافل مباش
بوی آرامیده دارد در قفس کافور را
در تنعم ذکر احسان ها بلند آوازه نیست
چینی خالی مگر یادی کند فغفور را
بیدل از اندیشه اوهام باطل سوختم
بر سر داغم فشان خاکستر منصور را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş