غزل شمارهٔ ۷۹۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
این زمان یک طالب مستی درین میخانه نیست
آنکه گرد باده گردد جز خط پیمانه نیست
از نشاط دل چه می پرسی که مانند سپند
غیر دود آه حسرت ریشه این دانه نیست
اضطراب دل چو موج ازپیکر ما روشن است
طره آشفتگی را احتیاج شانه نیست
هرقدر خواهد دلت اسباب حسرت جمع کن
چون کمان اینجا به جز خمیازه رخت خانه نیست
حسنش از جوش نظرها دارد ایجاد نقاب
دامن فانوس شمعش جزپرپروانه نیست
چون گل از دور فریب زندگی غافل مباش
رنگ می گردد درین اینجا ساغر و پیمانه نیست
هرچه از چشم بتان افتد غبار عاشق ست
اشک گرم شمع جز خاکستر پروانه نیست
بهر نسیان غفلت ذاتی نمی خواهد سبب
از برای خواب مخمل حاجت افسانه نیست
بر امید الفت از وحشت دلی خوش می کنیم
آشنای ماکسی جز معنی بیگانه نیست
جان پاک از قید تن بیدل ندامت می کشد
گنج را جز خاک بر سرکردن از ویرانه نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş