غزل شمارهٔ ۷۹۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست
یک خانه عنقاست که آنجا مگسی نیست
با عقل چه جوشیم که جز وهم ندارد
از عشق چه لافیم که بیش از هوسی نیست
گر دل بتپد غیر نفس کیست رفیقش
ور چشم پرد جز مژه امید خسی نیست
حیرت ز رفیقان سفرکرده چه جوید
دیدیم که رفتند و صدای جرسی نیست
بر وعده دیدار که فرداست حسابش
امروز چه نالیم نفس همنفسی نیست
ای کاش دمی چند گرفتار توان زیست
اما چه توان کرد که دام و قفسی نیست
بر بیکسی کاغذ آتش زده رحمی
کاین قافله را غیر عدم پیش و پسی نیست
چون شمع به امید فنا چند توان سوخت
ای باد سحر غیر تو فریادرسی نیست
بیدل الم و عیش خیالات تعین
تا چشم گشایی که گذشته ست و بسی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş