غزل شمارهٔ ۷۹۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
سرو چمن دل الف شعله آهیست
سرسبزی این مزرعه را برق گیاهیست
بی جرأت بینش نتوان محو تو گشتن
سررشته حیرانی ما مد نگاهیست
کی سد ره اشک شود دامن رنگم
گر کوه بود در دم سیلش پر کاهیست
جز صیقلی آیینه آب ندارد
هرچندکه سرو لب جو مصرع آهیست
عزت طلبی جوهر تسلیم به دست آر
اینجا خم طاعت شکن طرف کلاهیست
تا چند زند لاف بلندی سرگردون
این بیضه به زبر پر پرواز نگاهیست
بر حاصل دنیا چقدر ناز توان کرد
سرتاسر این مزرعه یک مشت گیاهیست
فرش در دل شو که درین عرصه نفس را
از هرزه دوی خانه آیینه پناهیست
زین هستی بیهوده صوابی که تو داری
گر جرم تصور نکنی سخت گناهیست
فال سر تسلیم زن و ساز قدم کن
تا منزل رحت ز گریان نو راهیست
بیدل پی آن جلوه که من رفته ام از خویش
هر نفش قدم صورت خمیازه آهیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş