غزل شمارهٔ ۸۳۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت
گر شوی حلقه که چشم آنسوی در خواهی داشت
زبن شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن
شمع سان گل به سر از باغ سحر خواهی داشت
یک عرق وارگر از شرم طلب آب شوی
تا ابد درگره قطره گهر خواهی داشت
شب وصل است کنون دامن او محکم دار
پاس ناموس ادب وقت دگرخواهی داشت
تهمت نام تجرد به مسیحا ستم است
میخلی در دل خود سوزن اگر خواهی داشت
یک حلب شیشه گر از هر قدمت می جوشد
خاطرآبله در سیر و سفر خواهی داشت
گر بسوزی ورق نه فلک ازآتش عشق
یادگار من و دل یک دو شرر خواهی داشت
بیدل این بار امانت به زمین سود سرت
تاکجاجامه معشوق به بر خواهی داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş