غزل شمارهٔ ۸۴۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب به یاد آن لب خموش گذشت
ناله شد شمع وگلفروش گذشت
چشم بر جلوه ای که وا کردیم
پیش پیش نگاه هوش گذشت
عمر رفت و هنوز در خوابم
کاروان از سرم خموش گذشت
زبر پا دیدم از نشاط مپرس
مژه پل گشت و نای و نوش گذشت
کاف و نون خلق را به شور آورد
این دو حرف ازکجا به گوش گذشت
طرفه راهی چو شمع پیمودیم
سر ما هر قدم ز دوش گذشت
فقر ما ماتم دو عالم دشت
همه جا یک سیاهپوش گذشت
بی جنون ترک وهم نتوان کرد
باده از خم به قدر جوش گذشت
گر جنون کرده ای تکلف چیست
فصل پنهان کن و بپوش گذشت
سوختن هم غنیمت است این شمع
امشب آمد همان که دوش گذشت
تشنه وصل بود بیدل ما
تیغ شد آب کز گلوش گذشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş