غزل شمارهٔ ۸۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
می کندچون موج گوهر بی زبان شمشیر را
سرکشی وقف تواضع کن که برگردون هلال
می کندگاهی سپرگاهی کمان شمشیر را
تا به خود جنبی سپر افکنده خاکی و بس
گو بیاویزد غرور از آسمان شمشیر را
بسمل آهنگان تسلیمت مهیا کرده اند
جبهه شوقی که داند آستان شمشیر را
حسن تا سر داد ابرو را به قتل عاشقان
قبضه شدانگشت حیرت در دهان شمشیر را
گشت از خواب گر ان چشمت به خون ما دلیر
می کند بیباکتر سنگ فسان شمشیر را
زایل از زینت نگردد جوهر مردانگی
قبضه زر از برش مانع مدان شمشیر را
بر شجاعت پیشه ننگ است از تهور دم مزن
حرف جوهر برنیاید از زبان شمشیر را
بسمل موج می ام زخمم همان خمیازه است
در لب ساغرکن ای قاتل نهان شمشیر را
نوبهار عشرتم بیدل که با این لاغری
خون صیدم کرد شاخ ارغوان شمشیر را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş