غزل شمارهٔ ۹۰۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ
از تقاضای هوس کردم می این جام تلخ
پختگی در طبع ناقص بی دماغ تهمت است
دود می آید برون از چوبهای خام تلخ
امتداد عمر برد از چشم ما ذوق نگاه
کهنگی ها کرد آخر مغز این بادام تلخ
دشمن امن است موقع ناشناسی دم زدن
زندگی بر خود مکن چون مرغ بی هنگام تلخ
حرص زر آنگه حلاوت اختراع وهم کیست
کامها در جوش صفرا می شود ناکام تلخ
بی صداعی نیست شهرتهای اقبال جهان
موج چین زد بسکه شد آب عقیق ازنام تلخ
جوهر فطرت مکن باطل به تمهید غرض
ای بسا مدحی که شد زین شیوه چون دشنام تلخ
بسکه دارد طبع خلق از حق گذار ی انفعال
دادن جان نیست اپنجا چون ادای وام تلخ
انتظار صید مطلب سخت راحت دشمن است
خواب نتوان یافت جز در دیده های دام تلخ
گر ز ادبار آگهی بگذر ز اقبال هوس
ترک آغاز حلاوت نیست چون انجام تلخ
می کند بیدل تبسم زهر چشمش را علاج
پسته اش خواهد نمک زد گر شود بادام تلخ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş