غزل شمارهٔ ۹۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
به رنگ موی چینی سرمه می گیرد فغانش را
ز فیض خاکساری آنقدر عزت هوس دارم
که در آغوش نقش سجده گیرم آستانش را
زبان حال عاشق گر دعایی دارد این دارد
که یارب مهربان گردان دل نامهربانش را
تحیر گلشن است اما که دارد سیر اسرارش
خموشی بلبل است اما که می فهمد زبانش را
در این غفلت سرا گویی مقیم خانه چشمم
که با خواب است یکسر رنگ الفت پاسبانش را
نفس در جستجو خاصیت موج نظر دارد
که غیر از چشم بستن نیست منزل کاروانش را
شود کم ظرف در نعمت ز شکر ایزدی غافل
که سیری مهر خاموشیست چون ساغر دهانش را
هجوم شکوه هرکس ز درد مفلسی باشد
نخیزد ناله از نی تا بود مغز استخوانش را
به رنگ گردباد آن طایر وحشت پر و بالم
که هم در عالم پرواز بستند آشیانش را
طلسم جسم گردد مانع پرواز روحانی
چو بوی گل که دیوار چمن گیرد عنانش را
چو برق از چنگ فرصت رفت بیدل دامن وصلش
ز دود خرمن هستی مگر یابم نشانش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş