غزل شمارهٔ ۹۷۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گهی بر سر گهی در دل گهی در دیده جا دارد
غبار راه جولان تو با من کارها دارد
چو شمع از کشتنم پنهان نشد داغ تمنایت
به بزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد
مباد آفت تماشاخانه گلزار حسرت را
که آنجا رنگهای رفته هم رو بر قفا دارد
در این وادی که قطع الفت است اسباب جمعیت
بنالد بیکسی بر هر که چشم از آشنا دارد
که می گوید به آن صیاد پیغام گرفتاران
قفس بر طایر ما گرنه راه ناله وادارد
به این آوارگیها گردباد دشت توحیدم
بنای من به گرد خوبش گردیدن به پا دارد
خیالی می کند شوخی کدام اظهار وکو هستی
هنوز این نقشها در خامه نقاش جا دارد
شرر در سنگ می رقصد می اندر تاک می جوشد
تحیر رشته سازست و خاموشی صدا دارد
بهار انجمن وحشی ست از فرصت مشو غافل
که عشرت در شکفتنهای گل آواز پا دارد
به انداز تغافل پیش باید برد سودایی
که جنس جلوه عریان است و چشم ما حیا دارد
حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل
تو طبع نازکی داری و این گلشن هوا دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş