غزل شمارهٔ ۹۸۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بر طمع طبع خسیسی که تفاخر دارد
آبرو را عرق سعی تصور دارد
با بخیلان نه همین طبع گدا ناصاف است
کیسه خود هم ازین قول دلی پر دارد
گل این باغ اگر بیخبر از فرصت نیست
خنده رنگ به روی که تمسخر دارد
طبع شهوت نسب از سیرگریبان عاری ست
گردن خر سر تحقیق به آخور دارد
خاک شو معنی موهومی هستی دریاب
فهم رازت به عدم جیب تفکر دارد
نی ز هستی خجلم نی ز جنون منفعلم
طبع بی ساخته شوق چه عنصر دارد
ز شکست است رک گردن امواج بلند
عاجزی هم چقدر ناز و تکبر دارد
قلت مایه عرق می کشد از طبع کریم
ابر هرجا تنک افتاد تقاطر دارد
خودگدازست شراری که به جایی نرسد
ناله در بی اثری سخت تأثر دارد
محو گردیدن ما آنهمه ناموزون نیست
سکته مصرع نظاره تحیر دارد
بیدل از جهل میندیش که در مکتب عشق
گر همه طفل سرشک است تبحر دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş