غزل شمارهٔ ۹۸۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد
که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد
تماشاگاه معدومی ز من چیده ست سامانی
که هر کس چشم می پوشد ز خود بر من نظر دارد
به دوش هر نفس از دلگرانی محملی دارم
مگر سعی شرر این کوه را از خاک بردارد
به بو ی مژده وصلت دل از خود رفته است اما
چنان نام تو می پرسد که پندارم خبر دارد
نجوشد منت غیر از ادای مدعای من
به گاه ناله مکتوب من از خود نامه بردارد
به نومیدی هوس آواره صد گلشن امیدم
من و وامانده پروازی که در هر رنگ پر دارد
به هم چسبیدن مژگان به کنج فقر می گوید
که نی هرچند صرف بوریا گردد شکر دارد
تو از کیفیت اقبال فقر آگه نه ای ورنه
طلسم بی دری از هر طرف آیند در دارد
بهار جلوه از کف می رود فرصت غنیمت دان
اگر رنگ است و گر بو دامن گل برکمر دارد
نگه در چشم آهو آب شد از رشک قربانی
که تیغش گر کند رحمی شب ما هم سحر دارد
نوای قمری و بلبل مکرر شد درین گلشن
تو اکنون ناله کن بیدل که آهنگت اثر دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş