شمارهٔ ۱۰ - قطعه
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
مرده ای را به راه می بردند
یادم آمد که مردنی هم هست
گفتم ای دل به فکر رفتن باش
تا کی از باده غروری مست
گفت یادت اگر بود دیدیم
مردن خویش را به روز الست
ما به هر دم که می رود میریم
تا به کلی رود حیات از دست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş