شمارهٔ ۱۷۷
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
هیچ می دانی که هجرانت چه با من می کند
می کند با من همان کآتش به خرمن می کند
سرو آزاد ار ببیند قامت دلجوی تو
بندگی را طوق چون قمری به گردن می کند
افتد ار چشم مسافر بر جمالت عمر را
در همان جایی که می باشی تو مسکن می کند
حاجت تیر و زره نبود تو را در روز رزم
زلف و مژگان تو کار تیر و جوشن می کند
خویشتن را زلف تو چون زاهد وسواس دار
پیش چشم مست تو برچیده دامن می کند
در کلیسا گر گذار آرد بت ترسای من
کافرم گر سجده پیش بت برهمن می کند
از رخ و زلف و خط و چشم و دهان و قد خویش
هر کجا بنشیند آنجا را چو گلشن می کند
می نجنبد از لب چون شکرش خال مگس
هر چه زلفش خویشتن را بادبیزن می کند
می کند یغما دل و دین از کف پیر و جوان
نه هراس از مرد و نه اندیشه از زن می کند
دلبر ما بر خلاف رسم اهل روزگار
دوست را محروم و احسان ها به دشمن می کند
رستگار آن کس بود ای دل که اندر هر مقام
نه نعم گوید نه لا نه ما و نه من می کند
تیشه و بازوی فرهاد ارچه در کار است لیک
بیستون را بیستون شیرین ارمن می کند
چون بنفشه روسیاهی عاقبت بار آورد
هر که خود را ده زبان مانند سوسن می کند
بر بلنداقبال دنیا همچو چشم سوزن است
بس که خود را تنگدل چون چشم سوزن می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş