شمارهٔ ۱۷۹
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
با سر زلف تو بربط گفتگویی می کند
صوفی آسا هی مکررهای های وهویی می کند
از دل آشفته ما گوییا با زلف تو
با زبان بی زبان بی زبانی گفتگویی می کند
گوید آن دل را که بردی چون شد آخر زلف تو
هر دم از بی اعتنایی رو به سویی می کند
گاه می گوید که او یک جا نمی گیرد قرار
دایم از این سو وآن سو جستجویی می کند
هرگلی درهر گلستانی که باشدچون نسیم
می رساند خویش را آنجا و بویی میکند
گه سوی میخانه اندر خدمت پیر مغان
گه سبو را بو و گه می در سبویی می کند
کند آید در نظر اما به چالاکی گهی
ترک سر در عشق ترک تندخویی می کند
گاه گردد سینه چاک از ابروی چون خنجری
می شود بی حال تا خود را رفویی می کند
چون بلند اقبال گاهی خویش را شوریده حال
از برای دلبر زنجیر مویی می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş