شمارهٔ ۲۹۹
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
دوش با خونین دل خود گفتگویی داشتم
صوفی آسا تا سحرگه های و هویی داشتم
گفتم ای آشفته دل دیشب نمی دیدم ترا
گفت جا در طره ی زنجیر مویی داشتم
گفتمش چون بود در آن طره احوالت بگفت
با همه آشفتگی حال نکویی داشتم
گفتمش آن طره چوگان بود گویی درنظر
گفت من هم پیش اوخود را چه گویی داشتم
گفتمش هم سرکش وهم تند وهم بدخو شدی
گفت چندی خو به ترک تندخویی داشتم
گفتمش آن آتشین خوهیچ لطفی با توداشت
گفت آری در بر او آبرویی داشتم
گفتم ای دل چون بلنداقبال اقبالت نشد
گفت چون هر لحظه در دل آرزویی داشتم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş