شمارهٔ ۳۴۰
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
نه از وصل تو دلشادم نه در هجر تو غمگینم
خیال عشق رویت کرده از بس عاقبت بینم
به امید وصالت در فراقت شاد و مسرورم
ز تشویش فراقت در وصالت زار و غمگینم
مرا تا بت پرستی گشته از عشق رخت آیین
نه پروا دیگر از کفر است و نه اندیشه از دینم
شبی درخواب دیدم می کنم با طره ات بازی
شدم بیدار و بوی مشک می آمد ز بالینم
کفن درم به تن خیزم ز جا گیرم حیات از سر
چو در قبرم گذارند ار شود نام تو تلقینم
تو را خورشید و مه گر سر زده است از چاک پیراهن
مرا بنگر که اندر دامن افتاده است پروینم
ز عکس عارضت چشمم گلستانی بود پرگل
که گرداگرد اوآمد ز خار مژه پرچینم
تو را در بندگی هستم چو قمری طوق در گردن
زنی همچون خروس از تاج اگر بر سر تبرزینم
سزد گر چون بلند اقبال مدحت گویم از خسرو
چولعل شکر افشانت ز بس شعر است شیرینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş