شمارهٔ ۳۴۰
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
دل من در فراق شیداییست
خسته از درد ناشکیباییست
گر پریشان شده ست معذورست
دایما زان دو زلف سوداییست
عشق او را چگونه شرح دهم
بی سخن در کمال زیباییست
قامتش را چه نسبت است به سرو
اعتدالی به حد رعناییست
چه کنم وصف نرگس رعناش
گرچه در عین مجلس آراییست
ای دو دیده که روز و شب حیران
در رخت دیده تماشاییست
تا دوتا زلف تو به دست آمد
جامه دل ز شوق یکتاییست
دست افتادگان بگیر از غم
چون تو را قدرت تواناییست
این دل خسته را به رغم جهان
سر دیوانگی و شیداییست
نظر کردگار می دانی
که نه بر جاهلی و داناییست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş