شمارهٔ ۴۵۲
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
خواستم بینم رخت را لن ترانی گو شدی
آبرو بر باد دادم بس که آتش خو شدی
ما همه کوریم و بی نوریم آن کو چشم داشت
دید و دانست اینکه اندر جلوه از هر سو شدی
تیغ بر رویت ز ابرویت کشیده چشم تو
یافتم اکنون که از بهر چه جوشن مو شدی
صید دل را شاهبازی گر به رفتاری چو کبک
چنگل شیری ز مژگان گر به چشم آهو شدی
لوحش الله گلستانی گشته ای پا تا به سر
سرو قامت غنچه لب گل چهره نسرین بو شدی
رستم ایران و حسن و دلبری می گفتمت
چشم بد دور از رخت می بینمت برزو شدی
جز گنه از ما نمی آید ز بس هستیم بد
وز تو جز بخشش نمی شاید ز بس نیکو شدی
شانه می گفتا به زلفش ره ندارد کس چو من
خوب ای دل در بر چوگان زلفش گو شدی
یاد داری گفتمت خواهی بلنداقبال شد
در همان روزی که با دلدار هم زانو شدی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş