شمارهٔ ۵۱۳
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
با سنگ بت سنگدلم گفت ز مایی
گفتم عجمی گوی ز آبی نه زمانی
هر سو که نظر می فکنم روی تو بینم
پیدایی وپنهان و ندانیم کجایی
گویندخدایی وخود آیی به حقیقت
ناخواسته اندر بر دلها چوخود آیی
دیدم گهی اندر حرمی گه به کلیسا
هر خانه که رفتیم در اوخانه خدایی
خواهی که نگردد کسی آگه ز تو اما
چون ماه نو از هر طرف انگشت نمایی
شوری ز نمک دور نگشته است ونگردد
شوری ز تو درماست زما از چه جدایی
اقبال بلنداست مرا از تو چه گردد
گر بر رخ بختم در دولت بگشایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş