شمارهٔ ۵۱۴
ب بلند اقبال
0
Altın Yaprak
تنها همی نه با من با هر کس آشنایی
با دشمن خود ای دوست گومهربان چرایی
کس نیست اندرین شهر کز او نبرده ای دل
از بسکه دلفریبی از بسکه دلربایی
گفتم برت نشینم دیدم که لامکانی
گفتم تو را ببینم دیدم که لایرایی
از آدمی پری رخ پنهان همی نماید
هستی توچون پری رخ پنهان همی نمایی
گفتی که قهر دارم دیدم تمام لطفی
گفتی که درد بارم دیدم همه شفایی
گفتی که زود رنجم دیدم نه رنج گنجی
گفتی که گنج بخشم دیدم که با وفایی
گر چون بلنداقبال ماییم از توغافل
لیکن توگاه و بیگاه چون جان به پیش مایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş