غزل شمارهٔ ۳۱
ا ابن حسام خوسفی
0
Altın Yaprak
ما را به غیر یاد تو اندر ضمیر نیست
دل را دگر ز صحبت جانان گزیر نیست
یاران ملامت من عاشق رها کنید
کاین مبتلای عشق نصیحت پذیر نیست
دل عاشق است و پند نمی گیرد اندر او
بر وی مگیر زان که بر او جای گیر نیست
بر من کمان ابروی مشکین چه می کشی
خوش خوش بکش به غمزه که حاجت به تیر نیست
زلفت نهاد دام بلا در ره دلم
آن کیست کاو به دام بلایی اسیر نیست
چشمی که آن به روی تو روشن نمی شود
چون بنگری به دیده ی معنی بصیر نیست
ابن حسام تکیه گه خاک کوی دوست
در آستان عشق از این به سریر نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş