بخش ۳ - مثنوی
ع عراقی
0
Altın Yaprak
تا غمت با من آشنایی کرد
دلم از جان خود جدایی کرد
تا غم تو قبول کرد مرا
هستی خود ملول کرد مرا
در سماع توام چو حال گرفت
از وجود خودم ملال گرفت
آیت عشق تو چو بر خواندم
مایه جان و دل برافشاندم
هر کجا آفتاب حسن تو تافت
عاشقان را بجست و نیک بیافت
اگر ای آفتاب جان افروز
شب ما از رخ تو گردد روز
اندر آن بس بود ز روی تو تاب
گو دگر آفتاب و ماه متاب
ای ز عشاق گرم بازارت
به ز من عالمی خریدارت
من کیم تا زنم ز عشق تو لاف
نیست دعوای این سخن ز گزاف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş