بخش ۳ - مثنوی
ع عراقی
0
Altın Yaprak
نکند جز که شوق دیدارت
خانه صبر عاشقان غارت
آرزوی تو هردم از دل ریش
راتبی می برد به عادت خویش
نه فراغی به حسب حال منت
نه مجالی که بشنوم سخنت
سخنی کان از آن لب دلجوست
باد جانش فدا که جان داروست
عالم عاشقان ز حیرت او
در بدر می روند و کوی به کو
گرچه دردی است عشق بی درمان
هست درمان درد ما جانان
راه تو موضع سرم گردد
طالبم گر میسرم گردد
تا به سودای تو گرفتارم
کافرم گر ز خود خبر دارم
تا به گوشم حکایت تو رسید
دیگر از دیگران سخن نشنید
حسنت آوازه در جهان افکند
هردلی کان شنید جان افکند
خیل حسن تو ملک جان بگرفت
صیت حسنت همه جهان بگرفت
آرزوی تو آشکار و نهان
می دواند مرا به گرد جهان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş