بخش ۶ - مثنوی
ع عراقی
0
Altın Yaprak
هر که را نیست عیش خوش بی دوست
این مناجات می کند کاری دوست
جان ما گوهری است بیش بها
کالبدهای ما چو مزبل ها
اندرین مزبله چه می پاییم
روی بنمای تا برون آییم
گرچه از تو به بوی خرسندیم
هم به دیدارت آرزومندیم
عاشقا راز عاشقان بشنو
هم ز بی دل حدیث جان بشنو
گوش کن سر این فسانه ز من
گلخنی جان توست و گلخن تن
گرچه در جان توست کان علوم
در تنت هست گلخنی ز ظلوم
آنکه در جان تو را اصول نهاد
لقب جسم تو جهول نهاد
تا تو از خویشتن برون نایی
دیده دل به دوست نگشایی
چون برون آمدی فدا کن جان
تا ببینی مگر رخ جانان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş