بخش ۸ - مثنوی
ع عراقی
0
Altın Yaprak
جز حدیث تو من نمی دانم
خامشی از سخن نمی دانم
در کمند غم تو پا بستم
وز می اشتیاق تو مستم
دیده ما اگر چه بی نور است
لیک نزدیک بین هر دور است
ساکن است او مگر تو بشتابی
در نیابد مگر تو دریابی
گرچه ما خود نه مرد عشق توایم
لیک جویان درد عشق توایم
طالبان را ره طلب بگشای
راه مقصود را به ما بنمای
دل و دنیای خویش در کویت
همه دادم به دیدن رویت
یارب این دولتم میسر باد
که به دیدار دوست گردم شاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş